پذیرش
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
سایه روشن پذیرش احساس میکنم هیچ نوری در وجودم باقی نمونده همش تاریکی و ظلمت (یادم رقته بود چجوری میشه نوشت با ض نوشتم لهش نمیخورد )هست هر کس ناامید باشه مثه قبل نمیتونم صحبت کنم امید بدم یه ذره کور سویی ک وجود داره برای خودم مصرف میکنم مثه وقتی ک حالم خوب نیست و بعد جور دیگه تعبیر میکنم و بعد از حرف...
قاطی پاتی
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
سایه روشن قاطی پاتی امروز برای ثبت نام کلاس رفتم.امم ۲۲ سپتامبر به نظرم آغاز میشه.دختر خاله این روزا اینقدر زنگمیزنه پیام میدم وقت ندارم بازم زنگمیزنه میاد از مشکلاتش میگه اخر میپرسه چرا جواب زنگار رو نمیدادی؟؟وقتی تو عشق و حالی نیستی وقتی تا یه مشکلی پیش میاد دوست داری حرف بزنی اونم نصف شب اونا ک...
پدیکور
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
سایه روشن پدیکور وای خدای من!!! شست پای چپمم داره مثه اون یکی میشه برای همینوتادفهمیدم نوبت پدیکور گرفتم و الان منتظرمنوبتم برسهااااهشست پای راست ازش میشه رمان نوشت دیگه کار از آنتی بیوتیک گذشته و منتظرم یک عمل کوچیک شنبه انجام شه .خیلی سخت گذشت ماه آگست امیدوارم راحت شم و به زندگی عادی برگردم........
مانیکور
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
تا رسیدممحله مون دیدم ارایشگاه چه عجب ک بازه!!! گفتم نوبت بگیرم برای دستام؟!! مردد بودم کمی جلوتر رفتم دیدم ناخنام وضعش خرابه و بله برای اولنی بار دستام رو مانیکور میکنم رفتم موبت گرفتم زمان آینده صبح برم.چه عجب ک نگفت ماه بعد بخاطر این پا کاش اینجوری میگفت اون زمان. خلاصه برم این چی کار میکنه فقط...
شب بخیر
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
سایه روشن شب بخیر رفتم ضد صربه رو بگیرم خوشحال ک مجانیه گفت ۵ یورو بدهگفتم مسچی چی بود گرون خریداریم باور کنید ۲۸ و چند سنت تهیهم بعد یه حواب چرت داد چشام چهار تا شد(یادمنیست چی گفت نفهمیدم اصن )هیچی زهرم شد قبلشم رفتم ضدافتاب و پنصول پوستی گرفتم خلاصه روز بعد هم مانیکور جسابی این ماه ،رو دور خرج ...
همینطوری
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
اومدم همین ارایشگاه پهلو خونمون دیدم دختره ک دیروز پدیکور انجام داده اونورتر ایستاده ،از دور سلام دادیم گفت اینجا زندگی میکنی؟ کجا میری؟قددم زدن؟ چه نزدیک و فلان اول گفتم میرم قدم زدن وقتی از خودش پرسیدم کجا میره؟میگه موهامو اینجا درست میکنم بعد خونه میرم. بعد منم گفتم اول منم مانیکور میکنم بعد میرم...
احوالات
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
سایه روشن احوالات در زمان حاضر رفتم یه عمل سرپایی کوچیک انجام دادم و ناخن شستم رو کلا در اورد امیدوارم زودتر خوب شه .حوصله ام با این بانداژ سر رفته دوست دارم بکنم بندازم دورررر..پریروز با مادرم تهیه رفتیم سیب و سبز و انگور سفارشیم این در صورتیه ک میوه تو خونه داریم و خراب میشه و کسی نمیخورا.امرو ز ع...
پا مبارک
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 21:44
سایه روشن پا مبارک با این پا اوج لوس بودنم رو شد.ابروم رفته پیش خاتواده مامان زن داداش ک با اداهای موقع عوض کردن پانسمان میخندیدن ولی خب واقعا سوزش داشت باند میچسبه به زخم و موقع کندن زجر کش میشم پرستار گفت بار اول اینجوریه دفعه های بعد راحته ولی راحت نیستتتتتت.در زمان حاضر روز ۶ هست انجام دادم سعی ...
دوستی بی ارزش
-
تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 2:38
دوستی بی ارزشاول ازش تشکر کردم بابت تبریک بعدم گفتم ۳۶ سالگی شاید همینه ک حوصله بخش و گفت نداری حوصله توضیح دادن خودت حداقل برای کسانی و چندین ساله میشناسی رو نداری حوصله گله نداری اگر کسی نگران بود مثه تو خصوصی پیام میزاشت وای ایشون...دیگه جواب نداد اونم و بعدش اون دوست دومی درخواست دوستی فرستاد ک ...
نور شناسی به وقت ۲۳ خرداد
-
تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 2:38
نور شناسی به وقت ۲۳ خردادخب جمعه شبی ک گدشتپیامها و ایمیلها بود ک شروع شد یکی تو یوتیوب پیام گذاشته در بگو دیوار بشنو بعد از ۵ سال سر و کله اش میدا شده تبریک گفتهجزئیات بیشتر درباره نور شناسی به وقت ۲۳ خردادوقتی، کردم، میکنم، درست، دارمیکی ایمیل زده التبه ۳ روز پیش از تولدم ایمیل زد و نیمه شب تولدم...
محرم ۱۴۰۵
-
تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 2:38
محرم ۱۴۰۵اگر بتونم نماز دوباره بخونم چقدر خوب میشه دیروز ظهر خوندم.تصمیم گرفتم لباس بلند پلنگی رو بپوشم ده روز اول محرم .دغدغه ام نیست ک سیاه کامل نیست ولی خب مناسب است.جزئیات بیشتر درباره محرم ۱۴۰۵محرم، نیست، گردنم، سیاه، روزی دعا نوشت: خدایا ثابت قدم در دین قرارم بده.خدایا کربلا رو روزی ام قرار بد...
شب و روزای گره خورده
-
تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 2:38
شب و روزای گره خوردهنمیدونم چمه شده تا خونه هستم اشتها ندارم به محض اینکه پامو میزارم بیرون از خونه حس ضعف دارم دیروز صبحانه چیز نیاوردم ظهرم ۱ دونه کوفته کوچیککککک شبم آیس کریم نونی،صبح هیچی دلم نمیکشید ۲ تا گلابی کوچیک ک بی مزه بود و شفت...الهی شکرت جزئیات بیشتر درباره شب و روزای گره خورده
اعصاب ندارن
-
تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 2:38
اعصاب ندارنبهم توجه میکنه از همون روز اولی که دید توجه میکرد الانم هر از گاهی زنگمیزنه میگه مراقبت کن ،چیز سنگین بلند نکن ،اگر اونجا بودم برات راحتتر بود ......میشونم و جواب سرد میدم باشه . چرا حسی بهش ندارم ؟چرا خوشمنمیاد وقتی اینجوری حرف میزنه برای همین بهش رو نمیدم بار آخر من پیام دادم میگه پل...